تبليغاتX
کلامی دیگر...
 
کلامی دیگر...
 
 
 
۱- برخلاف خیلی وقت های دیگر دیر گذشت! ۴۵روز گذشته را می گویم! در نوع خودش طولانی بود و پرحادثه! منتها گذر زمان مذکور مشخص کرد برایم خیلی چیزها را! و عوض شدند خیلی چیزها برایم نیز؛ خیلی چیزها و حس ها و رابطه ها و آدمها ... . کافی نبود؛ ولی لازم... ۴۵روز غیبت را می گویم! نه! اشتباه نکنید! خیلی از ؟ و ! های مذکور هنوز هم به هیچ نتیجه منطقی نرسیدند! و تا اطلاع ثانوی در یک حالت تعلیق به سر می برند!

۲. طی روز های گذشته خیلی وقتها و خیلی دقایق پست لازم می شدم! خیلی وقتها مثل خیلی از غروبهای تنهای پاییز، مثل عصر روز عیدفطر، مثل 4آبان، مثل دقایق بعد از تماشای فیلم دعوت، مثل روز 5starرفتن مان، یا حتی روز اردوی کرج ویژه ورودیها، یا خیلی از شبهای تنها خوابگاه بودنم، یا روز همایش موج سوم، و یا حتی روزی که یکهوی یکهو ۱۳کامپیوتر را از دانشکده مان دزدیدند و یا یا یا! خلاصه که خیلی از روزهای این چنینی بنابردلایلی پست نگذاشتم و ...! تا امروز! امروز دیگر پست نگذاشتن هنر می خواست و صبر جزیل؛ که من نداشتم! روز خیلی خوبی بود! نه! عجیب بود! حق با توست! دو بار قات زدم و فرار کردم به سمت حیاط پشتی و ...! منتها تنها ۵دقیقه از آن ۱ساعت و اندی با هم بودنمان کافی بود برای به یاد ماندنی شدن امروز! با ترس های تکراری من از ارتفاع شروع کردیم و ستاره شمردن و missed callsهای رفیعی و اولاد! "تو ای پری کجایی" گوش دادیم و"پارمیدا" هم! حرصت دادم نگین باز هم با ننشستن هایم و گیر دادن هایم به "به هیچ بند بودن صفحات فلزی" و عدم تمرکز جمعیت در یک نقطه و ... . از دهکده ای بودنمان گفتیم و "دیوونه" بودن و الزام بر هضم ناهماهنگ بودن! هواپیما هم دیدیم و راجع به مقصدش حدس زدیم و تو از حس ات گفتی! راجع به ۵سال آینده مان حدس زدیم! در حالیکه ما در شرف یخ زدن بودیم، تو از فلسفه سرما و گرما و باران گفتی و من هم تنها به یک جمله اکتفا کردم! سورپرایز هم داشتیم حتی! اولاد و نون و پنیر و خامه شکلاتی! و جیغ زدن من که هنوز هم نمی دانم چه باعثش شد، ولی مسبب عقب نشینی کردنمان شد! تو مرتاض شدی و ... . سرمای وصف ناشدنی هوا و ترک پایگاه مان و لو رفتنمان در محضر دکتر دهقان هم حتی نتوانست ما را مجبور به تمام کردن بازی کند! مشاعره کردیم و بعدش اجرای کلاس محسنی تبریزی! من " سهیل محمودی" شدم و "دل من سیاهست ولی" خواندم... تو خانم صادقیان... و تو هم "لیلا حاتمی" شدی و از "خاتمی" خواستی که بیاید به خاطر بچه ها و ... . سکوت... سکوت می کنم زیرا مطمئن شدم همیشه هستند آدمهایی که خراب کنند آخرش را! به ما نیامده...

پی نوشت۱: کاش بعضی ها لحاظ می کردند بعضی چیزها را! و می سنجیدند حرفها و حرکاتشان را! کاش کمی ارزش قائل می شدند برای خواسته و عقل و شعور سایرین! کاش فقط احترام می گذاشتیم به ...

پی نوشت۲: چند روزی است که کنکور کارشناسی ارشد را رسما به حاشیه کشاندم!

پی نوشت ۳: همین که بعد از این همه مدت پست نگذاشتن هنوز هم وبلاگت ۸مورد بازدید دارد می تواند یکی از انگیزه های نوشتنت باشد!

پی نوشت۴: مصائب ثبت این پست را اگر بدانید! شفاها به عرضتان خواهم رساند!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 22:19  توسط مریم.م  | 
گاهی ذهنت آنقدر پر می شود از علامت ؟ و !، که دیگر جایی برای هیچ چیز نمی ماند! حتی برای حرفی و کلامی دیگر! و ترجیحا همه چیز را به یک . ختم می کنی!

خداحافظ! تا ... نمی دانم تا کی!

.

 |+| نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 0:10  توسط مریم.م 

1 .  اولین زمزمه هایی که راجع به طرح سهمیه بندی جنسیتی شنیده شده، سال 82 بود. زمانی که رییس سازمان سنجش از در نطر گرفتن سقف 50درصدی برای رشته هایی مثل کشاورزی، آبیاری، مهندسی معدن، پزشکی و فیزیوتراپی  خبر داد. قضیه ای که با واکنش مخالفان تا 2سال لغو شد. تا اینکه سال گذشته و با اعلام سازمان سنجش رسمی شد. و در سال 85 برای 26 رشته و در سال 86 برای 39 رشته سهمیه بندی را اعمال کردند. و سازمان سنجش ضمن پایان دادن به همه شایعات، موجب آغاز مخالفت ها و اعتراض ها شد.

طرح مذکور در دولتی که شعارش شایسته سالاری بود، اولین چیزی را که زیر سئوال برد، عدالت بود! و در واقع حق کسانی را که شایستگی بیشتری دارند را از بین می برد! "عدالتی" که از نظر موافقین طرح "قرار دادن هر چیز در جای خودش و نه تساوی" معنی می شد!!! حالا این که "جا" را چه کسی قرار است معلوم کند، مطمئنا میزان تاثیرگذاری خود افراد کاهش خواهد یافت! و این در شرایطی است که دولت و موافقان طرح معتقدند که دولت هزینه های دانشگاههای سراسری را می دهد و بسته به اینکه کشور چه نیرویی لازم دارد، در مورد خروجی دانشگاهها تصمیم می گیرد!!!

2. با همه این اوصاف در این میان قضایای بسیاری مطرح می شود! یا به بیانی به دلایلی که موافقان طرح مطرح می کنند، از جنبه های گوناگونی می توان ایراد وارد کرد! در همان ابتدای بحث این قضیه مطرح می شود که چرا در آن دوره ای که تعداد دختران در دانشگاهها انگشت شماربود، این مسئله غیر عادی به نظر نمی رسید؟!؟ و چرا هیچ حرف و حدیثی در میان نبود؟!؟ یا مثلا در شرایطی که " ایجاد تناسب اشتغال در بازار کار" از ابزارهای توجیه طرح برای موافقان آن است، چرا فکری به حال بازار اشتغال نمی کنند؟ مگر غیر از این است که همین رقم پایین اشتغال زنان هم به طور عمده مربوط به مشاغل آموزشی است؟ چرا در شرایطی که دانشگاه برای دخترها جز معدود فرصت های مشروع آنهاست که خانواده و جامعه آن را پذیرفته اند، دولت در عوض مقابله با علت، به مقابله با معلول می پردازد؟ ( خب چرا ندارد که! حرفی می زنم ها! فرهنگ سازی و  ایجاد بازار اشتغال و ... که کم کاری نیست! زمان هم احتیاج دارد! منتها سهمیه بندی جنسیتی چی؟ مخالف  دارد که دارد! به درک! فوق فوقش حق چندین نفر ضایع می شود و ...! بیشتر از این که نیست!!!)

3.  هنوز سهمیه بندی جنسیتی هضم نشده بود که قضیه بومی سازی دانشگاهها مطرح شد! طرحی که با یک نگاه به دفترچه انتخاب رشته کنکور سراسری سال جاری،عملی شدنش به وضوح به چشم می خورد! مطمئنا از مهم ترین مسائل برای پذیرفته شدگان در دانشگاهی غیر از شهر خودشان، مسئله تامین خوابگاه است! "خوابگاه"هایی که در سال جاری کمترین ظرفیت را برای پذیرفته شدگان داشتند! دانشگاههای شهرستان که جای بحث ندارند! یا صریحا عدم تعهد خود را در قبال تامین خوابگاها اعلام کرده بودند؛ و یا با ذکر ظرفیت محدود جای امیدواری اندکی باقی می گذاشتند! در رابطه با دانشگاههای تهران هم، دانشگاههای شهید بهشتی و الزهرا صریحا فاقد خوابگاه بودن برای دانشجویان را اعلام کردند، دانشگاه علامه هم قول واگذاری خوابگاه را به 200دانشجو داد! اینها یعنی چی؟ یعنی دانشجوی شهرستانی محترم! ریسک انتخاب دانشگاه دور از محل سکونت را نکن؛ و محترمانه نزدیکترین دانشگاه را انتخاب کن و ضمن بهره مندی از کانون گرم خانواده در طول دوران تحصیلت، دنبال دردسر نگرد و به مشکلاتی نظیر امنیت و آسیبهایی که ممکن است طی تحصیل در دانشگاههای غیربومی تهدیدت کنند، فکر کن! و بی خیال اعتبار و امکانات و بار علمی سایر دانشگاهها شو! به همین راحتی...

4. حالا یک قضیه ای مطرح می شود! این همه داد و بیداد و قانون پذیرش و لایحه برای چیست؟! برای کنکوری است که قرار است تا دو سال دیگر برود قاتی باقالی ها؟! یا نه! مدارس را هم قرار است سهمیه بندی کنند؟!؟

پی نوشت با ریط: این ادای جدید سازمان سنجش را کجای دلمان بگذاریم؟!؟

پی نوشت بی ربط: طی همان حرکت شرکتی اوریجینال از کلیه دوستانی که به هر طریق اعم از اس ام ا و تماس تلفنی و کامنت،تولد بنده نه چندان حقیر را تبریک گفتند سپاسگزارم! و اعلام می کنم ۲۱ کامنت برایم بس است!

پی نوشت ویژه:این پی نوشت بی ربط و باربط را از میناز یاد گرفتم!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 1:11  توسط مریم.م  | 

21 سال پیش؛ در چنین روزی

 مادرم مرا به دنیا آورد!

اینک 21بار است که دور خورشید گردیده ام.

و چند بار ماه گرد من گردیده است، نمی دانم!

و در این روز از هر سال،

چه فکرها و خاطراتی که به روح من هجوم نمی آورد!

...

 تولدم که مبارک است؛ شک نکنید! اصلا هم فکر نکنید که از این فکرهای مسغره مثل "بی حضور من جهان ناقص به نظر  نمی رسید" و "تو این 21سال چه گلی به سر خودم و بقیه زدم که قراره تو 22ومین سال زندگیم بزنم" و...  به سرم زده! اصلا! خیلی هم خوشحالم اتفاقا! (اعتماد به نفس را حال می کنید خداییش!!)

...

 پی نوشت: اعصاب خردکننده ترین دستاورد بشر، شمع های سمج اند! همان شمع های فشفشه دار معروف که هرچی فوتشان کنی خاموش نمی شوند! و مسغره ترین شوخی برادرانه هم انتخاب این شمع ها برای روی کیک تولد است!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 0:9  توسط مریم.م  | 

عمیق بودن!  دلم می خواهد عمیق باشم! عمیق که باشی انگار محکمی! و به سختی می توانند تکانت  دهند! همان چیزهای تکان دهنده را می گویم! انگار سالیان سال است که ایستاده ای؛ مثل کوه!!! آن وقت زود سر نمی خوری! و تحملت به شکل شگفت انگیزی بالا می رود! به شکل شگفت انگیزی! می بینی... می شنوی و هیچ نمی گویی... سکوت می کنی! فقط وقتی عمیق باشی می توانی سکوت کنی!

دلم می خواهد عمیق باشم! عمیق ِ عمیق ِ عمیق ... و سکوت کنم!

پی نوشت: نمی دانم اینهایی که گفتم آرزو بود یا ...؟!؟ نه! به گمانم تلقین بود!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 20:48  توسط مریم.م  | 

...

 -         کارهایی که باید امروز انجام بدم: هماهنگی با سعیدی، هماهنگی های همایش 5سال برنامه ریزی، کارهای نشریه، ...

-         یه نوشته متعلق به اون روزی که تو اتوبوس با اون دختره ...

-         مکالمات نوشتاری خودم و سارا سر کلاس بایسلامی

-         مکالمات نوشتاری خودم و ندا سر جلسه انجمن

-         کارهایی که باید برای مراسم اختتامیه جشنواره انجام بدم

-         شعر "بعید نیست که باران در این اتاق ببارد" که همزمان با خوندن شادی یادداشت کردم

-         برآورد مالی هزینه های جشن پروچیستا که با یاسین تخمین زدیم

-         برنامه امتحانی شیوا

-         لیست اعضای ثبت نامی برای اردوی تکاب

-         افرادی که امید به اسپانسر شدنشون هست!!!

-         تشویق های ندا من باب درس خوندن من

-         نوشته های متعلق به جلسات جشن چای

-         مکالمات نوشتاری خودم و سارا سر کلاس جمشدیدیها

-         شعر "حرمت نگه دار"حسین پناهی

-         یه صفحه، که برگه اش  واسه اسامی قرعه کشی مافیا بازی کردن نصف شده بود!

-         نوشته های خودم سر کلاس مدیریت بحران

-         لیست برنامه های جشن چای

-         یادداشت های متعلق به روز جلسه مون با پرشین بلاگی ها

-         مکالمات نوشتاری خودم و ندا سر کلاس شیانی

-         کار نهاوندی راجع به مدیریت زمان

-         متن آهنگ "شب تا صبح بیدارم" که خونه ندا نوشتم

-         یک صفحه خط خطی شده!!!

-         برنامه انتخاب واحد خودم و سارا و مریم...

-         لیست کتابهای ارشد شیوا

-          متن شعری که اون آقا موبلندهه ی گروه چکاواد واسه جشن چای تو دفترم نوشت

-         ...

 

همه شون متعلق به یه روزی بودن! یه روز که گذشت! روزهایی که لحظه به لحظه شون با حضور دیگران رقم خورده بود! و بالطبع دیگه تکرار نمی شه! روزهایی که به سختی می تونم فراموششون کنم...

پی نوشت1: از جذابترین کارهایی که می شه انجام داد واسه گذروندن وقت تا افطار، ورق زدن سررسیده، و چیزهای متشابه... کاری که خودش نیم ساعت هم طول نمی کشه، ولی چند ساعتی فکرتو مشغول می کنه! پیشنهاد می شه!

پی نوشت 2: سررسید مذکور قرار بود فقط متعلق به جزوه نوشتنم باشه!!! قرار بود... از همون قرارایی که فقط در حد قرار باقی می مونن!

پی نوشت 3: دلم واسه همه اون دیگران تنگ شده...

 |+| نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 14:43  توسط مریم.م  | 

 رمضان آمد! رمضان آمد تا یادمان بیندازد که همیشه بهانه ای برای بخشیدن هست! و برای بخشیده شدن... رمضان آمد تا شانه های ما از بار یک سال خستگی رها شود. آمد تا مهمانی و مهمان شدن، رسم کهنه دیروز نشود... آمد تا یادمان بیاورد که بنده ات را در یکی از همین سحرهای آشنا و در نجوای "الهی لا تودبنی بعقوبتک" در آغوش گرفته ای و امیوارش کرده ای به " اقبل منی الیسیر و اعف عن اکثیر"... آمد تا 30 سحر "اللهم انی اسئک" گویان، علی رغم همه بدیهایمان، باز هم دل به اجابت ببندیم... آمد تا "ربنا" خوانان با لقمه لقمه محبتت افطار کنیم و قشنگترین حالات را در قشنگترین لحظات با ذکرت تجربه کنیم؛ و به یادت... رمضان آمد تا...

 

* عکس برگزیده مسابقه عکاسی با موضوع "تاریکی و روشنایی" پروچیستا

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 23:59  توسط مریم.م  | 

می خواهم کمی گذشته ام را مرور کنم، بگذارید بگویم گذشته مان! گذشته و خاطراتمان! چیزهایی که خیلی هاشان الان هم هستند، ولی شاید بتوان گفت نبود خیلی هاشان و یا بود خیلی چیزهای جدید دیگر، یک شکافی بین دیروز و امروز بوجود آورد! بین کودکی های دیروز و کودکی های امروز! اصلا هم جو بزرگی و میانسالی مرا نگرفته! این را هم می دانم که چند روز دیگر تازه 21سالم تمام می شود! ولی راجع به یک چیز مطمئنم! آنهم این همه تفاوت است! بین کودکی من 66ای و کودکی پسرعموی 76ای ام! تفاوتی که بین کودکی برادر 58ای ام و من زیاد حس نمی شد!

آن موقع که ما بچه بودیم، خاله سارا و خاله نرگس که نبودند، یک "خانم رضایی" داشتیم که برایمان برنامه اجرا می کرد. عمو پورنگ و عم اکبری هم نداشتیم! "قلقلی" داشتیم که آخر هم نفهمیدم لال بود یا خودش را به لالی زده بود! آن موقع مثل بچه های امروزی دنبال فوتبال بارسلونا و یوونتوس  نبودیم، چلسی و رئال را هم نمی شمناختیم، فقط استقلال و پرسپولیس می شناختیم! و غیر از سوباسا و کاکرو کسی را نمی شناختیم! آن وقتها این قدر پیام بازرگانی نبود که حرص مان بدهد، اما همین که گوینده فوتبالیست ها می گفت (ادامه داستان در برنامه آینده) خودش از صد تا پیام بازرگانی ضدحال تر بود!

آن موقع مثل الان دنبال Cd  کارتون شرک و محبت جمع کن و اسپایدرمن نبودیم، دلمان خوش بود به "خواهران کوچک" و "جونز و جولی" و "حنا" و "میتی کمن". همه اینها یک طرف، بابا لنگ دراز یک طرف! یک رقم "جودی ابوت" کافی بود که از پای تلویزیون تکان نخورم! کاری هم به بازیهای کامپیوتری و sims و  fifa 2008و gta نداشتیم! فوق فوقش آتاری بازی می کردیم و mario(همان قارچ خور)! آنهم نوبتی!

یک مسابقه محله داشتیم؛ یک و یک ویک، دو و دو و دو ... . یک مسابقه هم داشتمی که مرحوم منوچهر نوذی اجرا می کرد؛ از کی بپرسم؟ از خودم! رضا رشیدپور و فرزاد حسنی هم نداشتیم. فقط آقای واحدی و نظام اسلامی داشتیم با برنامه "صبح بخیر ایران" و "سفرنامه صبا" که هیچ وقت از ذهن مان پاک نمی شود.  

تازه! اون موقع حمید تبرک هم نداشتیم؛ (مینو کیه؟) را داشتیم و "مامان جون بستنی اش خوشمزه تره" را. تازه هنوز هم این سئوال برایم لاینحل مانده که بچه گاره که پول نداشت، چه جوری رفت بستنی خرید؟!؟!

آن موقع ملت اینقدر دنبال دی وی دی و سینما خانواده و این برنامه ها نبودند که، یک وی اچ اس بود و یک ویدئوی آیوا!

بچگی هایمان یادش بخیر! هفت سنگ و وسطی و قایم موشک! قایق و موشک کاغذی ساختن هایمان یادش بخیر! اسم فامیل بازی کردنمان... تاب تاب خمیر... . یادش بخیر از مدرسه برگشتن هایمان، بیسکویت باغ وحشی و هانی اسمک و ویفر موزی و ... بادش بخیر... بچگی های خودمان خیلی قشنگ بود! خیلی! قشنگ و دوست داشتنی! گاهی وقت ها دلم برای پسرعمویم و دوستانش و بچه های امروزی می سوزد! گاهی وقتها فکر می کنم آنها بچگی نمی کنند!

 پی نوشت: اصلا دنبال تطبیق دادن برنامه های مذکور از لحاظ زمانی نباشید که به هیچ نتیجه ای نمی رسید! فقط همین را بدانید که آنها متعلق به بچگی ام بود! از تولدم تا...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 20:46  توسط مریم.م  | 
1. ظاهرا همیشه باید چند قدم عقب تر حرکت کنیم؛ خودمان را می گویم! ما ایرانی ها! همیشه اول باید درد را کتمان کنیم، بعد که خوب درد ما را فراگرفت به فکر درمان بیفتیم! این درد همه مسائل ما را فراگرفته است! صحبت درباره شناخت فرهنگ و تاریخ خود و اینکه دیگران در اثر غفلت ما آن را تحریف می کنند که دیگر کلیشه ای شده، نامگذاری برابی تکنولوژی های جدید وارداتی هم بری خود قصه ای دارد؛ یک تکنولوژی جدید با اسم خارجی جای خود را بین مردم پیدا می کند، بعد از مدتی که ما یادمان آمد نامها باید فارسی باشد، یک اسم عجیب و غریب پیدا می کنیم و جایگزین می کنیم، بعد هم انتظار داریم همه مردم اسم جدید و فارسی را به کار ببرند! خب توقع بی جایی است دیگر! برخی مسائل هم که ظاهرا باید برای همیشه تابو باقی بماند. برای مثال در مورد همین بیماری ایدز! کی می خواهیم مسائل را به طور جدی بیان کنیم؟ برخی هنوز اسم بیماری را درست تلفظ نمی کنند! نمی دانم چرا در مسائلی در این حد مهم با خود تعارف داریم و از آسیب شناسی فرار می کنیم؟! کاش با خودمان روراست باشیم! یا اصلا راه دوری نرویم! همین ورزشمان! همین المپیک! قبل از شروع مسابقات همه آمادگی کامل داشتند، صمیمیت در بین بچه ها موج می زد، بچه ها اردوی آمادگی رفتند هزار تا، امکانات رفاهی در سطح مطلوبی است، مصدومیت ها همه در حال برطرف شدن است و ... . و شعارهایی از این قبیل که باعث میشودعلی آبادی قبل از اعزام کاروان ورزشی اعلام کند که " خیلی امیدواریم! المپیک امسال بیشتر از المپیک آتن مدال برایمان خواهد داشت"!!! (چه قدر هم!) اما امان از بعد از پایان مسابقات! یکی می گوید کمترین امکانات را داشتیم! حرف از مشکلات درون گروهی و درون تیمی می شود! ناداوری و خوردن حق ایرانی ها هم که همیشه درمیان است! و هزران حرف و حدیث دیگر برای توجیه شکست امثال سوریان و حدادی که مثلا امید اول مدال آوری برای ایران بودند! خدا می داند حق با کیست! اصلا حق را ولش کن! تا کی می خواهیم به این روال رفتار کنیم؟!؟ الله اعلم!

۲.جای امیدواری داشت! حرفهای فردوسی پور و مدنی و خراسانی و هاشمی طبا و ... را می گویم! آسیب شناسی ای که آنها بعد از پیروزی ساعی به آن پرداختند! هرچقدر هم با غرض ورزی از جانب هاشمی طبا و ... همراه بود، باز هم جای امیدواری داشت! کاش واقعا مسئولین از همین حالا به المپیک لندن فکر کنند!

3. خوشحال شدم بدون شک! بابت مدال طلای ساعی! ولی نمی دانم این یک مدال طلایی که باعث تمایز ایران با افغانستان تک برنزه شد، چه قدر می تواند کمک دست مسئولین برای توجیه آن همه شکست باشد!

پی نوشت: آدم لذت می برد! از این همه استعداد آهنگسازان و موزیسین های ایرانی! نمی دانم به جرم کدامین گناه ناکرده محکوم بودیم آن سرودهای مدل به مدل را بعد از بازی ساعی گوش بدهیم! زمانی که دلم لک می زد برای یک سرود نوستالژیک مثل "ملی پوشااان پیروز باشییید"! شاید به جرم تک مدال طلا بودن کاروان ورزشی کشورمان و اینکه صدا و سیمایی ها بیشتر از اینها از ورزشکاران انتظار داشتند! و کیلو کیلو آهنگ و سرود آماده کرده بودند! و مجبور شدند همه شان را یک جا پخش کنند!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 11:12  توسط مریم.م  | 
و ناگهان چه قدر زود دیر می شود...

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 12:11  توسط مریم.م  | 
 
  بالا