گفتیم بعد از چند ماه و اندی بر اتوبوس های انقلاب-انتهای کارگر منت نهیم و اتفاقا بلیط هم تهیه نموده و راهی ایستگاه مربوطه شدیم! پس از انتظار فراوان و با مشاهده اتوبوس از دوردستها با اشتیاقی غیرقابل وصف به سمت این وسیله نقلیه همگانی دویدیم! از آنجایی که ما دانشجویانی بسیار باشعوریم قبل از سوار شدن بلیط را به آقای راننده تقدیم نمودیم و از آنجایی که من از بقیه ی دوستانم باشعورترم منتظر ماندم تا مابقی سوار شوند و بعد خودم! ناغافل از آنکه قرار است زودتر از آنکه پای من اتوبوس را لمس کند پای راننده مهربان گاز را!!! در حالتی معلق بین هوا و زمین با کمک دوستانم به اتوبوس داخل شدم! و واقعا مرده بودم اگر دوستانم نبودند و یا حداقل مصدوم! گفتم کمی جیغ و داد راه بیندازم بلکه راننده نادان را به خود بیاورم! ولی در جواب اعتراضاتم با توجیهی کاملا قانع کننده از سوی مسافرین گرامی روبرو شدم! خوب چراغ داشت قرمز می شد خانوم!!! و چه خطرناک است چراغ قرمز چهارراه امیرآباد! خطرناک تر از مرگ من! و حتی مهم تر!
و آنگاه بود که متوجه عمق مهربانی و بادرایتی راننده عزیز شدم!!! که به دلیل عدم معطل شدن مسافرین فرار را بر قرار ترجیح داد!!!
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 18:46  توسط مریم.م
|