|
کلامی دیگر...
|
||
کم
پيش مي ياد که در مورد مرد يا زن بودن و به طور خاص در مورد اينکه دلم مي خواد مرد
باشم يا زن فکر کنم! اينو هم بگم که از
وقتي که يادمه در نظر اطرافيانم دختري بودم با خصايص پسرونه! که هرچند خودم زياد
با اين قضاوت موافق نبودم و نيستم، ولي اين حرف رو هم به خاطر يه سري ويژگي هام
مثل اون کمي تا قسمتي مهارتم تو کارهاي فني و مثلا پسرونه، پايه ثابت بودنم تو
فوتبال بازي کردن و تماشاي فوتبال، شيطنت هاي خاص مثلا پسرونه ام، نداشتن يه سري ويژگي
هاي بازم مثلا دخترونه و ... مي زدن! و خلاصه يه کارهايي که باعث مي شد اين طوري
در موردم فکر کنن!
ولي کلا جنسيت آدمها هيچ وقت واسه خودم
مهم و عامل تعيين کننده اي نبود، نه تو قضاوتم، نه تو رفتارم و نه تو ...! که فکر مي کنم اين مسئله واسه همه تون يه جورايي
روشنه!
منتها با همه اين اوصاف خيلي وقتها از
دختر بودنم خوشحالم و در مقابل خيلي وقتها بدم نمي اومد که دختر نباشم!
وقتي به حس مادري فکر مي کنم،وقتي مي گن
زنها موجودات پيچيده اي اند، وقتي به دانشکده علوم اجتماعي پر از دختر اومدم، وقتي
به دوستيهاي قشنگ دخترونه و دوستهاي خوب دخترم فکر مي کنم، وقتي به ظرافت و احساست
زنانه فکر مي کنم، وقتي زنهاي موفق رو مي بينم، وقتي وارد ايستگاه مترو مي شم و به
جز واگن هاي بانوان بقيه واگن ها جايي واسه وايسادن ندارن، اين موقعهاست که
خوشحالم دخترم!
و در مقابل وقتي به اين فکر مي کنم که
به يک دختر تنها براي پذيرش هتل، اتاق نمي دن، وقتي برادرم نمي ذاره 10شب به بعد
برم دوچرخه سواري، وقتي نمي تونم نصف شب و تنها برم کنار ساحل، وقتي به ساعت 9.5
خوابگاه رفتنم و اينکه نمي تونم تا هروقتي که دلم مي خواد رو اون پل بين خوابگاه
چمران و فاطميه و مشرف به سه بزرگراه؛ از دست بوق هاي بي امان و ماشين هاي مختلف و
اون حس ناامني کامل، بايستم و فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم، وقتي حس مازوخيستي ام
مي زنه بالا و دلم مي خواد برم سربازي، وقتي
به اين فکر مي کنم که باتوجه به عرف جامعه ام در نهايت براي زندگي آينده ام ترجيح
مي دم انتخاب بشم تا انتخاب کنم، وقتي رانندگي بعضي از زنها مي ره رو اعصابم، وقتي
مجبورم بابت چيزهايي جواب پس بدم که پسرها بابت همون چيزها مختارند، وقتي دلم مي
خواد صندلي جلوي اتوبوس بشينم و به خاطر قوانين پليس راه نمي تونم، وقتي دلم مي
خواست برم ورزشگاه آزادي و بعضي بازيها رو از نزديک ببينم، وقتي به جاي اينکه حرف
بزنم و دليل بيارم، گريه ام مي گيره، اصلا از دختر بودنم خوشحال نيستم! و حتي ترجيح
مي دم دختر نباشم!
و البته معتقدم که عرف و سبک زندگي تو
جامعه ما تعيين کننده خيلي از اين موقيتها بوده و هست! و تعيين کننده ي تعييين
کننده بودن جنسيت! ولي نمي دونم اين عرف
تا چه حد و تا کجا قراره دست من و امثال من رو تو يه سري امور ببنده!
اينها نظر شخصي من بود! تا نظر شما چي باشه!
پي نوشت: خسرو شکيبايي هم از اين دنيا،
از دنياي ما، رفت! مثل خيلي از هنرمندها و پيشکسوتها و بازيگرهاي باارزش سينماي ايران!
شکيبايي اي که جدا از همه هنرهايش، صدايش براي شخص من تا ابد به يادماندني خواهد
بود! و بدون شک به پاس هنرنمايي 30ساله
اش در آثاري مثل هامون و کيميا، اتوبوس شب و دستهاي خالي، روزي روزگاري و خانه سبز
، خواهران غريب و خيلي از فيلم ها و سريالها و تئاترهاي ديگر تا ساليان سال نام و يادش
در دنياي هنر ايران ،دنياي فيلم و تئاتر، باقي خواهند ماند! روحش به ياد پروردگار
آرام... وشاد!
تا امروز به
شخصه فرمی را ندیدم که نام پدر از من نخواهد! تمام هویت من و تو نام و نام
خانوادگی است! و نام پدر... همین!
درک خیلی چیزها در زندگی برایم سخت بوده و هست !
وغیرممکن... عظمت پدر و پدر بودن هم یکی از همان چیزهاست! مادرم همیشه در نصایحش
به جلب رضایت پدر اشاره می کرد! و حفظ آبروی پدر! همیشه وقتی کار مثلا خوبی انجام
می دهم، می گویند "خدا پدرت را بیامرزد"! یکی از
کابوس های ثابت زندگی ام هم همیشه از دست دادن پدرم است! و ... ولش کن اصلا! چیزهایی
که می خواهم بگویم ، انقدر واضحند که نگفتنشان بهتر! گفتن از کسی که نامش همه جا
بعد از نام و نام خانوادگی تو نوشته می شود، حتی زمانی که دیگر نیست! شناسنامه اش
باطل می شود ولی در شناسنامه توهست! کسی که همیشه با من هست، در شبها و روزها و
دعاها و آرزوهایم...
پی نوشت: از سخت
ترین کارهای زندگی ام، همیشه خرید هدیه برای روز پدر بوده و است! ولی امسال هم
موفق شدم!(-:
در کل عصری
نیست که دلم تنگ نشود! برای خیلی چیزها! تا دلتان بخواهد هستند چیزهایی که دلم
برایشان تنگ شود، آنهم عصرها!
منتها امروز
عصر بیشتر از هرچیزی دلم برای آن بحث های اغلب ساعت 5:30ایمان تنگ شده بود! و واقعا
نیاز داشتم به چند نفر -از نوع هم دهکده ای- که با هم بنشینیم در خانه و در
راببندیم و یک چهارپایه ای هم بگذاریم پشتش که هر چند در رابسته نگه نمی داشت ولی
کارکرد نمادی را داشت به نشانه اینکه تا اطلاع ثانوی ورود ممنوع، و تصمیم به جدی
شدن بگیریم و با هم شروع کنیم به بحث کردن! بحث هایی به سردستگی اسلامی! جلسه هایی
که از دغدغه های 7-8نفر شروع می شد و در نهایت هم با یک دغدغه تمام! و دغدغه هایی
که تهشان را می گرفتی کمابیش به یک چیز ختم می شد! دغدغه هایی مشابه و باز هم از
نوع دهکده ای! من می گفتم، تو می گفتی، تو می گفتی و ... . که گفته هایمان هم اغلب
به هیچ نتیجه ای نمی رسید! و البته به نتیجه رسیدن آن نوع حرفها و مباحث و سوالها
کمابیش بعید به نظر می رسد! جلسه هایی که شروع کردنش سخت بود و اتمامش سختتر! و نکته
اش همان سئوالاتی بود که پس از اعلام اتمام جلسه در ذهن من و تو و تو و تو وتو و
... (ببخشید همان گره عصبی من و تو وتو و
تو و تو ...) می ماند! رک باشم مورد اول! و بگویم واقعا نمی دانم از آن جلسات ...
(خیلی سعی کردم یک عنوان برایش پیدا کنم ولی نتوانستم) چه چیزی عایدم شد، و اصلا
چیزی عایدم شد یا نه، ولی مطمئنا اتفاقی در آن ساعات برایم می افتاد که پایبندش شده
بودم! و الان هم دلتنگش!
منظورم همان
جلساتی است که با مخالفت با مافیا بازی کردن و استفاده مفید از زمان و ... شروع
شد، ولی نفهمیدم کی و چگونه تمام شد! شما فهمیدید؟
این روزها که میگذرد
- شادم-
این
روزها که می گذرد
شادم که
می گذرد
- این روزها-
شادم که
می گذرد...
پی نوشت: 2-3روزیست که با تکرار مداوم این شعر در
منزل فحش به جانم می خرم! فحش و یک سئوال از جانب مادرم: "شادت اینه ؟"
!!! و البته همراه با خیلی کارهای دیگر!
در ضمن! شادی! درحین تکرار مداوم این شعر صدای تو هم است
که در گوشم تکرار می شود! دلم برای تو هم تنگ... بسیار!
تصور کنید
تیمی را که کاپیتانش رفیعی است، مرعشی عضو فیکس تیم ، صالحی و رحمانی ذخیره از نوع
به تمام معنا، و من هم سرپرست ومربی تیم!!!! مابقی اعضای تیم را هم کاریتان نباشد!
تیم مذکور ، تیم والیبال دانشکده خودمان بود! در مسابقات ورزشی دانشگاه!
مطمئنم اگر
دوربینی چیزی بود و از آن چند روز مسابقات اثری به جا می ماند، تا مدت مدیدی کل
دانشکده سوژه برای صحبت و خنده و ... داشت!
تمرینهای قبل از بازی که عالی بود! ذره ای
اثرگذاری نداشت! مطمئنم!
در حین بازی
من و صالحی و رحمانی با تمام وجود مشغول تشویق تیممان بودیم، و روحیه دادن به بچه
ها، به هر شکلی که فکرش رابکنید! با انواع شعر و شعار بی ربط و باربط
مثل"میخوام بیام خواستگاری، نگو نه نمی شه" "توخود معجزه
هستی" "رفیعی حیا کن تیم ما رو رها کن" و ... . حالا تصور کنید که
منی که مثلا مربی تیم هستم؛ شده بودم لیدر تیم تشویق 3نفره! خلاصه به نحو احسنت
خودمان را مضحکه عام و خاص کردیم و شده بودیم ابزار تفریح تیم داوری، و بعضا تیم
مقابل! در حدی که هنگام حذف تیممان از مسابقات، داورها عمق ناراحتی خود را با این
جمله ابراز کردند: " کاش تیمتون می اومد بالا، ما هم یک کم انرژی می گرفتیم ومی
خندیدیم!"
رفیعی بنده
خدا هم که آن وسط نمی دانست چه کار بکند! با یک دست توپ جمع می کرد، از یک طرف تصمیماتش
برای تعویض را به من ابلاغ می کرد، گهگاه به ما 3نفر تذکر می داد جدی باشیم و بچه ها
را نخندانیم، به من مربی بودنم را گوشزد می کرد و ...
بعد از بازی
هم اولین کسانی که تغذیه می خوردند و ابراز خستگی می کردند، خودم بودم و رحمانی و
صالحی!
سرتان را درد
نیاورم، با افتضاحاتی که ما بالا آوردیم و آنطور که من پیش بینی می کنم، برای سال
بعد فکر نکنم حتی ابلاغیه آغاز مسابقات را برای دانشکده ما ارسال کنند!
همه ی اینها را
گفتم که خاطر نشان کنم از کل تیم مذکور تنها استعداد رفیعی کشف وعضو تیم والیبال
دانشگاه شد! و الان هم برای مسابقات کشوری دانشگاهها تشریف برده همدان! این یعنی
چی؟! یعنی الان رفیعی نماینده دانشکده علوم اجتماعی است! هان؟ حرفی دارید؟ اصلا هم
روز مرگ ارزشها نرسیده، کاملا هم حقش بود، کلی هم به تیم افتخار داد! این افتخار
نصیبتان نشده و حسودی می کنید، بیخود فکر کن، فکر کن راه نیندازید! همه تان هم
موظفید برای رفیعی قهرمان دعا کنید!
و دیگر هیچِ...D:
پی نوشت: می
دانم افشاگری و به بیانی رسواگری کردم، ولی به کسی چه؟ مربی تیم بودم، اختیارش را
داشتم!(:
بدترین
همسایگان دنیا مال خودمان است؛ بحثی درآن نیست! بعضی اوقات آرزو می کنم که کاش
ارگانی، سازمانی، جایی بود مختص همسایگان که می شد ازشان شکایت کرد!
ساختمانی هست پشت خانه ما و به بیانی پشت اتاق
بنده! از نوع خانه پدر سالار! متشکل از 6واحد که 5تایش مختص خانواده هرکدام از
خواهران و برادران است و یک خانه هم می شود خانه مادربزرگ و پدر بزرگ! همه ی این
اطلاعات هم تنها به مددسرو صداهای این
خانه و پس از 12 سال همسایگی عایدم شد! به اضافه کلی اطلاعات دیگر! و البته بدون
حتی کمترین معاشرت! ساعت بیداری صبح اعضای خانواده 6:30 الی 7 صبح است و متعاقبا
ساعت جارو کردن حیاط و .. . این یعنی من هر روز با سلام و صبح بخیر گرم خانواده و
صدای خش خش و جارو از خواب بیدار می شوم! و البته به همراهش چند فحش که نثارشان می
کنم! خانواده های مذکور کل فعالیت های پرسرو صدایشان اعم از نظافت ، بازی بچه ها،
دعواهای خانوادگی، و ... را در طی ساعت 2 الی 4 بعدازظهر، یعنی همان ساعتی که من و
سایرین حاضر در خانه قصد استراحت داریم، انجام می دهند! و به معنای واقعی مخل
آسایش ما! بعضی اوقات کاملا دلم می خواهخد تک تکشان را خفه کنم! واقعا! بعضی اوقات
هم حس مسئولیت اجتماعی ام می زند بالا و کنار پنجره می روم و داد از فرهنگ
شهرنشنیی و رعایت حقوق همسایگی می دهم! که تا بعدازظهر همین امروز هیچ نتیجه ای در
بر نداشت!
یک همسایه
داریم طبقه بالای واحد خودمان! یک زوج جوان بدبخت! به اضافه یک فرزند خردسال! کل زندگیشان در دو چیز خلاصه می شود: یکی اش ماهواره
و تماشای pmc و mitv و شبکه های این چنینی! با بیشترین
صدای ممکن! و به طور 24 ساعته! نصف آهنگ های خز و غیرخزی هم که بلدم را مدیون
همسایه محترمم! نصف دیگر زندگی زوج مذکور به دعوا و کتک زدن آن بچه بدبخت ختم می شود! مادر محترم خانواده
کاملا فرض را بر این گذاشته که با یک دختر 10-12 ساله طرف است! برخورد و حرفهای
هنگام دعوایش نشاندهنده این قضیه است! به راحتی می توان گفت که یک بیمار روانی است
به تمام معنی! باور کنید بعضی اوقات کاملا اشک آدم از شنیدن گریه ها وجیغ های بچه بدبخت
در می آید! حالا این وسط یک نفر بیاید به مادر من که کاملا قصد رفتن به واحد
مربوطه را دارد بفهماند که نباید خودش را قاطی زندگی شخصی آنها بکند! زندگی نداریم
به خدا!
یک همسایه
دیگر داریم روبرو ی خانه مان! نه ببخشید! دو همسایه! یک مستاجر و یک صاحبخانه!
اینها دیگر کل زندگیشان به دعوا با همدیگر ختم می شود! موضوع مشاجرات لفظی و
غیرلفظی شان هم هر چیزی را که فکر کنید شامل می شود! از دعوا بر سر اجاره و
پارکینگ و پول شارژ بگیر تا ... . آخرین دعوایشان هم که به نیم ساعت پیش برمیگردد،
مربوط می شد به صحبت های مرد صاحبخانه در مورد مستاجر که مستاجر نه از روی فضولی،
بلکه به صورت تصادفی شنید و ... .
در ضمن اصلا فکر نکنید که من کلا مشغول همسایه
هامان و درگیر زندگی شخصی شان هستم! اصلا! کاملا ناخودآگاه درگیر قضایاشان می شوم!
که آنهم تقصیر خودشان است! نه من!
پخش یکسری فیلمها مخصوصا از نوع
هندی هم که انگار برای صدا و سیمای ما شگون دارد! و جز برنامه های ثابت هر ساله و بعضا هر ماهه و حداقل عید و تابستان
ما هستند! تبحر بازیگری بازیگرهایش هم در حد تبحر مجریگری خودم هست! شاید هم کمتر!
اینطور مصنوعی بازی کردن هم هنر می خواهد واقعا! روی موضوع فیلنامه ها و در کل
موضوعیت برنامه ها هم بحث نکنیم سنگین تر است! همه چیز افتضاح است دیگر...افتضاح
دیشب من بودم؛ دریا، کویر و آسمان!
من بودم؛ رو به دریا، پشت به کویر و بالای سرم هم آسمان!
درست می شنوید! کویر! شاید شما هم اگر جای من بودید اسم
آن حدوداً 400 متر شنزار محض را می گذاشتید کویر! با لحاظ اینکه دیشب بدجور دلم
میخواست کویر هم در دنیایم باشد! و ترجیح دادم آن ساحل شنی پشت به دریا را کویر
تصور کنم! و کویر ببینم! و فط تصور خودم مهم بود!
دیشب "کویر لازم" شده بودم! "گریه
لازم" هم...
دیشب دلم اندازه یک آسمان گرفته بود! اندازه یک دریا اشک
ریختم! و اندازه یک کویر آرام شدم!
دیشب حرف داشتم برای گفتن؛ زیاد! و چه شنونده ای بهتر از
دریا! و بعضا کویر و آسمان...
دیشب به هر 3شان اعتماد کردم!
و حراج کردم همه رازهایم را یکجا! و همه حرفهایم را، و
بغض هایم را، و تمام نگفته هایم را ... .
حرف زیاد می زنم! با دیگران زیاد حرف می زنم! و درد
دل... .
منتها این دفعه
با همیشه فرق داشت: نه مقدمه چینی کردم! نه محافظه کاری! نه ملاحظه کاری! نه ... .
با دریا همان
طوری که دلم می خواست حرف زدم! و همه حرفهایم را گفتم! هیچ چیزی هم ته دلم نماند! سرش فریاد هم کشیدم؛
هرجا که حس میکردم خودش را به نفهمی می زند!
دیشب از ته دل فریاد کشیدم!
و خالی شدم! خالی از همه چیز! خالی از بغض و دلتنگی و
... .
ولی نه!
دیشب نه دریا بود! نه آسمان! نه کویر!
همه شان بودند و نبودند!
دیشب فقط من بودم و خدا! من بودم و خدای خودم!
دیشب با خدا حرف زدم؛ بی واسطه...
دیشب با خدا اتمام حجت کردم!
و با خودم...
نمی دونم! بیشتر از هر وقت دیگه ای نمی دونم!
و غرق این ندونسته هام دارم دست و پا می زنم! و غرق
تردیدهام!
نمی دونم؛
دارم خودم
رو گول می زنم؟!
تو
داری منو گول ...؟!
تو داری
اونو ... ؟!
اون داره
... ؟!
نمی دونم!
بیشتر از هر وقت دیگه ای نمی دونم!
نمی دونم بین
تموم فرضیاتم
کدومشون حقیقتن و کدوم توهم!
ودر گیر و دار این نمی دونم هام
خسته ترم از همیشه!
کاش...
کاش فقط یه چیزو می دونستم... فقط یه چیز...
تابستان که هست، دانشکده که نیستم، بیکار هم که هستم! همین سه فرض کافی است تا این فکرهای
... ( جای خالی را با هرچه دلتان می خواهد پر کنید) به ذهنم برسد! ضمنا فرضیات
دیگر مثل دیر به دیر پست گذاشتن بچه ها، احساس مسئولیت نسبت به این قضیه، سررفتن
حوصله از خواندن پست های قدیمی را هم می توانید اضافه کنید تا دعوت من از خودتان
را نتیجه بگیرید!
فکر کنید همان
روز مرگ ارزشهای معروف خودمان فرا برسد و ما بشویم جمشیدیها (فکر کنید مثلا من
جمشیدیها بشوم) یا هر کاره دیگری در
دانشکده که قرار است کاری از دستش بربیاید! ماشالله دانشکده معلوم الحال ما هم انقدر
اوضاعش به هم ریخته است که تا دلمان بخواهد جا برای کار کردن دارد!
حالا با همه
این اوصاف؛چند مورد از اولین اقدامات دوران مثلا ریاستتان چه می تواند باشد؟!؟
تصمیمات من!
1- قبل از هرکاری وظیفه شرعی و مذهبی
و ... خودم می دیدم که حکم اخراج سه نفر
را فی الفور امضا کنم: بایسلامی، نهاوندی، رفیع فر! دلیل اخراج همه شان هم که برای
همه تان روشن است! نیازی به توضیح ندارد!
2- در اسرع وقت یک دفتر درست و حسابی
با فضای کافی که در شان اعضای انجمن های علمی باشد ( نگویید فکر کن اعضای انجمن علمی شان داشته باشند
که فکر کنید نداشته باشند) دست و پا می کردم شامل: 4کامپیوتر مخصوص هر انجمن، متصل
به اینترنت، و چون وسع دانشکده نمی رسد یک پرینتر برای همه!
3- چه معنی دارد بسیج دانشجویی 3دفتر
داشته باشد؟!؟ یک دفتر بس است دیگر! آن هم ترجیحا همان کنار نمازخانه باشد! خداییش
تصور کنید! بسیج خواهران و برادران مختلط! چه شود!
تازه! محض جذابیت بیشتر و اثبات اسلامی بودن انجمن
اسلامی و هم چنین تبادل و تعامل بیشتر با بسیج می شود کتابخانه کنونی بسیج هم بشود دفتر
انجمن اسلامی!
4- همه اساتید را مجبور می کردم که
عینهو بچه آدم برای درسهایشان یک جزوه مشخص ارائه داده تا دانشجویان کوشایی مثل من
هر ترم در به در 4برگ جزوه نشوند!
5- بوفه را مجهز به سیستم "دلیوری" می کردم که وقت با
ارزشمان برای رفت و آمد به بوفه هدر نرود! و حتی المکان زمانش را بیشتر! اصلا وقتمان هم هیچ! شرکت نمی گذارد خب!
6- دراز کشیدن روی چمن های دانشکده
را ممنوع می کردم! خوب زشت است دیگر! باور کنید یک نفر وارد شود غریبه، فکر می کند
پارک است نه دانشکده! اه! خوب رعایت کنید دیگر!
7- سایت باید 24 ساعته کار کند! مثل دانشکده
فنی! و با همان قوانین! مثل چی ساعت 7 در سایت را تخته می کنند! که چی؟
8- یک نگهبان می گذاشتم جلوی در کتابخانه که بالاجبار هم شده موبایل
ها را سایلنت کند! حتما باید زور بالای سرمان باشد دیگر! خب نکنید! خانوم (یا آقای
محترم) صرفا برای مکالمه تلفنی می آیند کتابخانه! این که وضعش نشد!
9- چه معنی دارد بین استعداد درخشانی
ها و غیر استعداد درخشانی ها تبعیض می گذارند؟! باید به همه دانشجویان بن پرینت و
تکثیر بدهند! و بعضا بن کتاب! هر ترم!
10- در آخر هم به پاس زحمات بیش از اندازه
سه ساله( وبعضا چهار ساله) ام در انجمن علمی و کلا تشکل های دانشجویی از خودم
تقدیر می گردم! شاید از 4-5نفر دیگر هم!(:
11- ... .
بقیه را هم می گذارم برای دوره ریاست شما!
پی نوشت1:
خداییش هنوز هیچی نشده جو ریاست گرفته بود مرا! در ضمن! بازی خودتان مسخره است!
همین که ه! دعوتتان می کنم! باید بیایید بازی! از بیکاری و بی پستی که بهتر است!
تازه احساس مسئولیتمان هم بالا می رود!
پی نوشت2: دعوت
می کنم از: ندا رفیعی، شادی خوشکار، مریم رحمانی، احمد طالبی، محسن جعفری، زهرا
مینایی، سینا چگینی و ... و کلا هر کسی که دلش می خواهد بیاید بازی!
آره! فرقی نمی
کنه!
گاهی وقتا
هیچی با هیچی فرقی نمی کنه!
وقتی که رفتم
و وقتی که
رفتی
و از هم دوریم
دیگه فرقی
نداره
فاصله ات با
من صدمتره، یا صد قرن!
وقتی نمی
بینمت،
چشمام باشن،
یا نباشن!
وقتی نیستی
دیگه،
برام هیچی با
هیچی فرق نمی کنه!
گاهی وقتا،
هیچی با هیچی فرقی نمی کنه!
شب باشه، یا
روز!
دوستات پیشت
باشن یا نباشن!
آواز بخونی یا
گریه کنی!
اصلا زنده
باشی یا مرده!
فرقی نمی کنه!
آره!
اینجوریه که
اون جوری می شه!
گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه!
* با اندکی تصرف، از حسین پناهی
از لحظه ای که از اتوبوس پیاده شدم (یعنی 2روز پیش)تا همین الان یکسره داره میباره! همون اول در حدی ذوق زده شدم که با خواهش و تمنا از پدر گرامی خواستم که مسئولیت نقل وسایلم به خونه رو به عهده بگیره و مجوز پیاده روی زیر بارون تا منزل رو برام صادر کنه! هر چند بنده خدا چاره ای جز قبول حرفم نداشت! منتها با این جمله خودش رو خالی کرد: "نیومده خل بازیهات رو شروع کردی دختر!" استقبال مادر عزیزم هم بماند! خلاصه همون پیاده روی نیم ساعته باعث شده که هنوز که هنوزه خانواده از سرفه های من در امون نباشن!
اینها رو همین جوری نگفتم! گفتم که بگم فقط اون نیم ساعت اول بارون رو خودم بودم و خودم! خودم بودم و بارون! خودم بودم و یه آسمون تیره و دلگیر و یه دلتنگی از ته دل! بقیه اش رو یعنی این دو روز (منهای نیم ساعت) رو یکسره به یاد بقیه و با بقیه بودم! و یسره در حال مرور خاطرات! بقیه یعنی سارا! و زیر بارون دویدن های خودم و سارا ... بقیه یعنی ندا... بقیه یعنی شادی! و اولین مکالمه من و شادی که زیر بارون بود... بقیه یعنی فاطمه! و ذوق زده شدن های فاطمه و شادی زیر بارون! بقیه یعنی رحمانی! و "ببار ای بارون" گوش کردن های مداومش! یعنی هدیه! و لب پنجره ی "خانه" نشستن های دوتاییمون و بعد از اون رعد و برق های دوست داشتنی، در انتظار بارون بودن های خودم و خودش! بقیه یعنی بقیه دوستام و ...! خلاصه که جای خالی همه تون رو تو این روزهای بارونی تابستونی حس کردم!
در ضمن! هیچ مطمئن نیستم که حتی اون نیم ساعت اول رو هم خودم بودم و خودم... .
همین...![]()
اینها رو گفتم که بگم منم اومدم! می دونم خوش اومدم!
|
|