|
کلامی دیگر...
|
||
کسی برای زندگی سناریو ننوشته است. به استناد همه بعدازظهرهای طولانی بطالت، همه خمیازه های کشدار ملال، همه قدم های بی صلابت سرگردانی، همه دیوارهای ترک خورده از سمبه خیرگی، همه پاهای در نوسان از اضطراب انتظار و همه دست های به خوا ب رفته زیر چانه هپروت. زندگی، یک مستند اصیل است؛ خیلی اصیل تر از مستندهایی که سینما با موسیقی و تدوین، قابل تحملشان می کند. در پانیه های خالی زندگی، البته می شود کاری کرد، حرفی زد یا موسیقی گوش داد. اما اینها حساب نیست. اینها به مانند بداهه های سیاهی لشکر است.
گاهی زندگی بوی سینما می دهد. گاهی دستی که چرخ آپارات را می چرخاند، بی هوا تندتر می چرخد و فریم های برجسته تر از برفک های همیشگی را –خوب یا بد- پشت سر هم ردیف می کند. مثل وقتی که خورشید بالای سرت می گیرد، مثل وقتی که بازیهای المپیک برگزار می شود، مثل وقتی که در گوشه ای از دنیا آنقدر باران می بارد که می شود سیل. اما اینها هم حساب نیست. اینها اکران عمومی است.
گاهی زندگی بوی کارگردان می دهد. گاهی اجزای این برفک های برجسته تر از برفک، آنقدر آشنا و مربوط به نظر می آید که آدم منتظر شنیدن "کات" می ماند. مثل وقتی که در منتهای ناامیدی یک اتفاق خیلی خوب برایت می افتد، یا مثل وقتی که در یک حادثه گازگرفتگی و در واحد طبقه پایین 3نفر از نزدیکترین کسانت در دنیا را از دست می دهی، یا مثل وقتی که خسته و افسرده ای و اصلا حوصله شنیدن هیچ صدایی را نداری، ضبط تاکسی یا کافه، آهنگی را که دوست داری پخش می کند. این زمانهاست که حس می کنی این صحنه را برایت نشته اند؛ منتها بدون دیالوگ!!!
گاهی آدم خسته می شود. با چشم های بسته و در سکوت بی تفاوتی دنیا به پشت سرش فکر می کند. به خطی که از گذشته تا زیر پایش آمده است. به پهنایش... به پررنگی و کم رنگی گاه و بیگاهش... به پیچ و خم بازیگوشانه و بی هدفش... به قدم هایی که برداشتنشان خط را طولانی تر می کند... به ...
گاهی آدم خسته می شود. چشم هایش را باز می کند و در ازدحام دنیا به جلوی پایش خیره می شود. سنگریزه منتظر است...
کوه که می رویم، زیاد پیش می آید که مجبور به انتخاب راه می شویم! انتخاب یک مسیر طولانی و آسان؟ یا برای سریع تر رسیدن، انتخاب مسیر کوتاهتر منتها سخت و صعب العبور! و عمدتا از آنجایی که اصول شرکت بر کوهنوردی و عمده کوهنوردان حاکم است، همان مسیر دوم را انتخاب می کنیم! و بعدا که به خودمان می آییم و به بالای کوه می رسیم، می بینیم که می توانست به قیمت جانمان تمام شود! و طوری بمیریم که خودمان هم نفهمیم چه طور!
نه! اشتباه نکنید! اصلا نمی خواهم "دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن" را فریاد بزنم!
اعتراف می کنم که در فرآیند انتخاب مذکور، جدا از کرم ذاتی در رابطه با لجاجت در برخی از کارها، بعضا به این دلیل تن به همراهی با گروه و بالا رفتن از صخره های عجیب و غریب و نافر را می دهم که نمی خواهم کم بیاورم و درباره ام بگویند "نتوانست".
کلا کوه و کوهنوردی خیلی چیزها را به یادم می آورد، منتها گذشته از قضیه بادمجان بم و آفت و ...، از آنجایی که در این رابطه قضیه مرگ و زندگی در میان بود بدجور ذهنم را مشغول به خود کرد. و به این فکر کردم که اگر باز هم هر جای مسیر، مسیر کوه یا زندگی، فقط و فقط به حکم "فکر مردم" و اینکه "درباره ام چی می گن" و "اگر نروم فلان می شود و .." و "رودربایستی" و از این قبیل حرفها بخواهم راهی را بروم که رفتنش از برگشتنش سخت تر است، و یک جور خود کشی، چه پیش می آید؟ و اصلا باز هم قسر در می روم یا نه؟
پی نوشت ۱: هیچ وقت پیش نیامده بود که تا این حد یک خواب شبانه بهمم بریزد و فکرم را مشغول کند! یک رویا! لعنتی ! دقیقا زمانی که حس می کنی در راه رسیدن به هدفت، و به دنبال تلاشهایت
داری موفق می شوی! یکهو یک چیز همه فرضیاتت را به هم میریزد! یک رویا! لعنتی! کاش! واقعا کاش بدترین کابوس را می دیدم؛ به قیمت ندیدن رویای شیرین شبانه ی دیشب!بلکه فرض واهی بی تفاوتی ام باطل نمی شد!
پی نوشت۲: این روزها بدجور پیگیر پیش بینی وضع هوا هستم! بدجور دلم باران می خواهد! بدجور! این روزها بیشتر از هر چیز دیگر آرزوی باران دارم!
خیلی خوب بود! خیلیییی! جای همه اونایی که نبودن خالی بود واقعا! انگار تو اون چند ساعت همه مون همه چی رو فراموش کرده بودیم! و فقط داشتیم از با هم بودنمون استفاده می کردیم! و همینش خیلی قشنگ بود...
تنها که باشی، و در پی حقیقت، و در شرایطی که فقط از یک نفر کمک بگیری، فقط از همان یک نفر، و ودر شرایطی که دانسته هایت را به آزمایش می گذاری، به خیلی چیزها می رسی! هر چند به قیمت علم به ندانستنت...
حقیقت این جاست!
این جا!
آهای!!!
ای همه دلهای پاکی که در روشنی دنبال حقیقتید!
حقیقت اینجاست! در تاریکی!
در تاریکی های بیشمار جستجوهامان!
در نمی دانم ها...
سبک بال از هر می دانم حقیری که بار دلم شده بود،
حالا دیگر هیچ نمیدانم!
...
وچه زیبا و اعجاب انگیز است
آن لحظه که چشم در چشم خدا
عجیبه! زندگی عجیبه! و در بیشترین حد خودش غیر قابل پیش بینی! وقتی تو یه هفته بدترین اتفاقای ممکن واست می افته، و هر لحظه به این فکر می کنی که آخرشه، و دیگه تحمل هیچ چیز و نداری، و داری از حرفایی که تو دلت مونده و نمی تونی به هیچ کی بزنی، خفه می شی، و ...، اصلا پیش بینی نمی کنی که قراره بعد از اون روزای ...، قراره یهو یه سفر دو روزه فوری واسه خانواده پیش بیاد، و یهو همه برن، و قراره دو روز تنها باشی! و این یعنی عالی! و عالی تر از اون اینه که یکی مثل شیوا رو داشته باشی، که تو 5 ساعت اول اون 48 ساعت تنهایی ات، قراره به همه چرندیاتی که می گی گوش بده، و 5ساعت تمام تو بگی و اون بگه و ...، و یه دل سیر حرف بزنی و به حرفای یکی مثل خودت گوش بدی، و احساس رضایت کنی که کسی که داری واسش وراجی می کنی حرفاتو می فهمه، و احساست رو . و درد دل کنی، و از همه دنیا شاکی باشی، و همه رو مقصر بدونی جز خودت، و ... و با اینکه می دونی داری اشتباه می کنی، خوشحال باشی، چون داری سبک می شی... سبک...
سبک شدم...
بهترین اتفاقی که ممکن بود واسم بیفته، همین تنها بودن الانمه!
می خوام دو روز تمام ...
مطمئنا منتقد رسانه نیستم! یعنی کلا با تلویزیون و رسانه ملی خودمان رابطه چندان درستی ندارم! یا بهتر است بگویم رابطه ندارم! با عمو عزت عزیز هم خصومت ندارم ها، ولی یعضی اوقات مواردی پیش می آید که اگر حداقل به عنوان یک موضوع برای پست گذاشتنن استفاده نکنی، حیف است:
1. نمی دانم مخاطب برنامه "چراغ خاموش" با آن رویه به اصطلاح انتقادی و اطلاع رسانی اش هستید یا نه! برنامه ای که با موضوعیت نسبتا متفاوتش، و پخشش از شبکه محتاط و سراسری یک تا حدودی مورد توجه رسانه ها قرار گرفت! جایی خواندم که از قول بختیاری، تهیه کننده برنامه، نوشته بود: "می خواهیم بگوییم رسانه اثر دارد! می خواهیم بگوییم مسئولان به فکرند و در کنار آن اگر فشار رسانه ای و افکار عمومی را بیشتر کنیم، شاید بیشتر نتیجه بدهد."
خلاصه برنامه ای که در پی مطرح کردن سوژه های جنجالی است، موضوع این هفته اش راجع به مسائل مربوط به تاکسی ها در غیر خط خودشان بود! منظورم مهم نبودن موضوع فوق نیست! اتفاقا در نوع خودش نظام تاکسیرانی و حمل و نقل درست تا حد زیادی می تواند نظم معمول در خیابان ها را برقرار کند! منتها وقتی در حین پخش برنامه جمله " تازه ما یک تاکسی تو تجریش دیدیم، که روش نوشته بود خطی قرچک ورامین" را می شنوم، این سئوال برایم پیش می آید که واقعا تمام مسائل و مشکلات جامعه حل شده، فقط همین مانده که چرا راننده های ما در خط خودشان نمی رانند؟!؟ به گمانم با کمبودهای مهم تری روبرو هستیم که فشار رسانه ای و افکار عمومی متوجه آنها شود! مهم تر از گیر دادن به مسافرکش ها...
2. یک روز که از سر بیکاری مشغول کانال عوض کردن های ممتد بودم، یکهو یک چهره آشنا باعث شد که برنامه "ارتباط نزدیک" کانال چهار را ببینم! موضوع برنامه ماهواره بود، با حضور سعید ابو طالب، دکتر منتظر قائم خودمان، و . موضوعات متفاوتی که البته همه شان مرتبط با مسئله ماهواره بود، مطرح شدند! مجری برنامه دائما تلاش می کرد که به مخاطبان بفهماند که این برنامه نه به منظور نهی استفاده از ماهواره است، و نه به منظور تشویق افراد به استفاده از ماهواره! هدف برنامه مطرح کردن راهکارهای مختلف بود برای استفاده درست از ماهواره! در نوع خودش برنامه جالبی بود، پیشنهاد های مدعوین هم با کمی تا قسمتی تفاوت در دیدگاهها جالب بود! اعتماد به مردم و دعوت از مردم به خویشتن داری و وتقوا! لحاظ نوعی سانسور و فیلترینگ برخی کانال ها! ممنوع بودن فعلی ماهواره ها ودر فکر یک برنامه بلندمدت بودن ! (تا کی؟ الله اعلم!) ... نوعی فرهنگ سازی ... بوجود اوردن شبکه های خصوصی جهت تنوع برنامه ها برای مخاطبین... در نوع خودش برنامه جالب بود...
در آن میان حرفهای منتظر قائم خیلی آشنا بود! و دیدگاهش... قضیه دهکده و ... .
3. کارم شده تحلیل محتوای پیام های بازرگانی! بعضی هاشان واقعا عالی اند! تبلیغ "سیم کارتهای همراه اول" که مملو از کودکان در سنین مختلف است را به گمانم همگی دیده باشید! آخر یکی نیست از عمو عزت و همکارانش بپرسد به روح اعتقاد داند یا خیر! نمی گویند مردم در منزل بچه دارند، به همان سن و سال! کی جواب تقاضای مکرر بچه ها برای خرید سیم کارت و یک گوشی حداقل باوتوث دار را می دهد؟ هان! یادم است اولین باری که موبایل دادند دستم، آن هم نه موبایل خودم، اول دبیرستان بودم! آن هم برای روزهایی که از 8صبح تا 5 عصر می رفتیم مدرسه و خانواده مجبور به در تماس بودن با من بودند! خوب نکنید این کار را! انعکاس پخش پیام بازرگانی فوق را بالعینه در خانواده خود دیدم! تارا، دخترخاله کلاس دوم ابتدایی بنده، پس از یک هفته وراجی و تحت تاثیر قراردادن خانواده، صاحب یک عدد موبایل شده! همینم مانده بود که یک بچه 9ساله من و گوشی ام را مسخره کند! همین طوری بی فکر پیام بازرگانی می سازند، به عواقب این چنینی اش هم فکر نمی کنند!
" فلانی رو دیدی؟ خودش رو گم کرده! اصلا یادش رفته کی بوده!" حرفیه که خیلی هامون خیلی وقتا به خیلی های دیگه می زنیم! یا اگر هم خیلی آدمای سر به راهی باشیم که کاری به کار کسی نداشته باشیم، از زبون خیلی های این حرفو شنیدیم!
...
تا الان شده حس کنین گم شدین؟
گاهی خودم رو گم می کنم! خود خودم رو! گاهی تو روزمرگی گم می شم! با چشمای باز... توی یک زندگی پردغدغه... دغدغه گذشته و آینده... دغدغه های خودم... دغدغه های اطرافیانم...! و فراموش می کنم؛ خیلی چیزا رو... انقدر گم می شم که چشمم رو خیلی چیزا بسته می شه! کسی هم نیست که بخواد پیدام کنه! اصلا شاید کسی نفهمه که گم شدم! فقط خودم می فهمم؛ اونم شاید...
ولی وقتی که پیدا می شم! و بر اثر یک حرف، یک اتفاق، یک پیچیدگی گروی ناگهانی خودم رو پیدا می کنم، و بر می گردم به گذشته، و به اتفاق هایی که افتاده، خیلی چیزا باورم نمی شه... و پیش خودم می گم :"مگه ممکنه...؟!؟" و می فهمم که آره! ممکن بود!
...
گم شدن و فراموش کردن سخت نیست! اتفاقا تو این زمونه پیدا شدن سخته! بعضی اوقات پیدا شدن، خلاف جهت آب شنا کردن می خواد! ولی کافیه چشم رو یه سری چیزا ببندی! گم می شی، گم گم گم...
پی نوشت1: برخلاف انتظار خانواده اقدام به یک حرکت خیرخواهانه کردند و کامپیوترم درست شد!
پی نوشت2: دیروز یک تماس از خارجه داشتم! خارجه از نوع آنکارا! موجود از نوع اولاد! کلی ذوق زده شدم بماند! به همه سلام رساند و صحت و سلامت خود را اعلام کرد! جایتان خالی از 11 دقیقه و 48 ثانیه و 27 دقیقه مکالمه، نیمی اش را راجع به شرکت حرف زدیم! و این قضیه که برای همه مان درونی شده قضیه شرکت! خداییش یک لحظه به درجه توهم خودمان فکر کنید!
|
|