تبليغاتX
کلامی دیگر... - و دوباره کلامی دیگر
 
کلامی دیگر...
 
 
 
۱- برخلاف خیلی وقت های دیگر دیر گذشت! ۴۵روز گذشته را می گویم! در نوع خودش طولانی بود و پرحادثه! منتها گذر زمان مذکور مشخص کرد برایم خیلی چیزها را! و عوض شدند خیلی چیزها برایم نیز؛ خیلی چیزها و حس ها و رابطه ها و آدمها ... . کافی نبود؛ ولی لازم... ۴۵روز غیبت را می گویم! نه! اشتباه نکنید! خیلی از ؟ و ! های مذکور هنوز هم به هیچ نتیجه منطقی نرسیدند! و تا اطلاع ثانوی در یک حالت تعلیق به سر می برند!

۲. طی روز های گذشته خیلی وقتها و خیلی دقایق پست لازم می شدم! خیلی وقتها مثل خیلی از غروبهای تنهای پاییز، مثل عصر روز عیدفطر، مثل 4آبان، مثل دقایق بعد از تماشای فیلم دعوت، مثل روز 5starرفتن مان، یا حتی روز اردوی کرج ویژه ورودیها، یا خیلی از شبهای تنها خوابگاه بودنم، یا روز همایش موج سوم، و یا حتی روزی که یکهوی یکهو ۱۳کامپیوتر را از دانشکده مان دزدیدند و یا یا یا! خلاصه که خیلی از روزهای این چنینی بنابردلایلی پست نگذاشتم و ...! تا امروز! امروز دیگر پست نگذاشتن هنر می خواست و صبر جزیل؛ که من نداشتم! روز خیلی خوبی بود! نه! عجیب بود! حق با توست! دو بار قات زدم و فرار کردم به سمت حیاط پشتی و ...! منتها تنها ۵دقیقه از آن ۱ساعت و اندی با هم بودنمان کافی بود برای به یاد ماندنی شدن امروز! با ترس های تکراری من از ارتفاع شروع کردیم و ستاره شمردن و missed callsهای رفیعی و اولاد! "تو ای پری کجایی" گوش دادیم و"پارمیدا" هم! حرصت دادم نگین باز هم با ننشستن هایم و گیر دادن هایم به "به هیچ بند بودن صفحات فلزی" و عدم تمرکز جمعیت در یک نقطه و ... . از دهکده ای بودنمان گفتیم و "دیوونه" بودن و الزام بر هضم ناهماهنگ بودن! هواپیما هم دیدیم و راجع به مقصدش حدس زدیم و تو از حس ات گفتی! راجع به ۵سال آینده مان حدس زدیم! در حالیکه ما در شرف یخ زدن بودیم، تو از فلسفه سرما و گرما و باران گفتی و من هم تنها به یک جمله اکتفا کردم! سورپرایز هم داشتیم حتی! اولاد و نون و پنیر و خامه شکلاتی! و جیغ زدن من که هنوز هم نمی دانم چه باعثش شد، ولی مسبب عقب نشینی کردنمان شد! تو مرتاض شدی و ... . سرمای وصف ناشدنی هوا و ترک پایگاه مان و لو رفتنمان در محضر دکتر دهقان هم حتی نتوانست ما را مجبور به تمام کردن بازی کند! مشاعره کردیم و بعدش اجرای کلاس محسنی تبریزی! من " سهیل محمودی" شدم و "دل من سیاهست ولی" خواندم... تو خانم صادقیان... و تو هم "لیلا حاتمی" شدی و از "خاتمی" خواستی که بیاید به خاطر بچه ها و ... . سکوت... سکوت می کنم زیرا مطمئن شدم همیشه هستند آدمهایی که خراب کنند آخرش را! به ما نیامده...

پی نوشت۱: کاش بعضی ها لحاظ می کردند بعضی چیزها را! و می سنجیدند حرفها و حرکاتشان را! کاش کمی ارزش قائل می شدند برای خواسته و عقل و شعور سایرین! کاش فقط احترام می گذاشتیم به ...

پی نوشت۲: چند روزی است که کنکور کارشناسی ارشد را رسما به حاشیه کشاندم!

پی نوشت ۳: همین که بعد از این همه مدت پست نگذاشتن هنوز هم وبلاگت ۸مورد بازدید دارد می تواند یکی از انگیزه های نوشتنت باشد!

پی نوشت۴: مصائب ثبت این پست را اگر بدانید! شفاها به عرضتان خواهم رساند!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 22:19  توسط مریم.م  | 
 
  بالا